![]() |
![]() |
|
|
تو مونس شبامی روشنی چشامی
عاشقتم همیشه بانوی قصه هامی
تو لحظه های بی تو دلم همیشه میگیره پرنده دل من توی قفس میمیره
بی تو همش زمستون بهار نداره سالم ببین اسیر دردم بی تو خرابه حالم دوباره بغض گریه راه گلومو بسته بازم غم عشق تو بغض منو شکسته
وقتی گذاشتی رفتی تنهای تنها شدم گریون و غم گرفته اسیر غم ها شدم
همیشه خواب میبینم تو مونس شبامی اومدی باز کنارم همدم لحضه هامی
بی تو همش زمستون بهار نداره سالم ببین اسیر دردم بی تو خرابه حالم دوباره بغض گریه راه گلومو بسته بازم غم عشق تو بغض منو شکسته |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 11:17 توسط محمد علی |
|
|
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد، و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد، و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی. آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی. برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار، برخی نادوست، و برخی دوستدار که دستکم یکی در میانشان بیتردید مورد اعتمادت باشد. و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی، نه کم و نه زیاد، درست به اندازه، تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد، که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد، تا که زیاده به خودت غرّه نشوی. و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری، تا در لحظات سخت وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد. همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند چون این کارِ سادهای است، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران نمونه شوی. و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی و اگر رسیدهای، به جواننمائی اصرار نورزی و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند. امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد. چرا که به این طریق احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان. امیدوارم که دانهای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد و با روئیدنش همراه شوی تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد. بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی و برای اینکه سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است» فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است! و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی که اگر فردا خسته باشید، یا پسفردا شادمان باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید. اگر همهی اینها که گفتم فراهم شد دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 0:35 توسط محمد علی |
|
|
یه نفر تو قاب چِشماش عکسای منو میذاره میخواد عاشقش بشم من چه دل زلالی داره
یه نفر آبی آبی عاشق ستاره چیدن داره دنبالم میگرده پُرِ از حس رسیدن
پُرَمَ از نم نمِ بارون مثه ابر نوبهارم پُرَمَ از شبنمِ احساس میمیرم اگه نبارم
یه نفر که با نگاهش منو یادِ آینه انداخت میونِ دریای چشماش قایقی از عشق برام ساخت
یه نفر که خیلی خوبه یه نفر که مهربونه میخواد عاشقش بشم من میخواد عشق من بمونه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 9:9 توسط محمد علی |
|
|
سال نو بر همه دوستان مبارك. سالي شاد و نيكو داشته باشيد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 9:47 توسط محمد علی |
|
|
از طرف خودم به خودم |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 9:5 توسط محمد علی |
|
|
مرا دریاب!!!
منم مرداب... زیر اوار خاک... ارزویم در دست باد... مرا بشناس!!! منم فریاد... منم اوا... منم! خردم!زیر حجم یاد! صدایم بنگ! گلویم لنگ! نگاه تنگ! منم نیلوفری در دست مرداب منم خاکستری در موج یک باد مرا دریاب!!! مرا درياب به قدر يك نسيم صبح مرا درياب به قدر يك نگاه گرم مرا درياب به قدر يك تبسم از سر عشق مرا درياب دلم تنگ است براي ديدن آن دو چشمان پر از رازت دلم تنگ است براي آن نگاه پر ز جادويت دلم تنگ است براي بوسه هاي گرم و شيرينت دلم تنگ است ... دلم تنگ است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 9:22 توسط محمد علی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 10:21 توسط محمد علی |
|
|
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز، سالهاست که در گوش من آرام، آرام خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا،
خانه کوچک ما سیب نداشت
حمید مصدق |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 10:15 توسط محمد علی |
|
|
دلتنگی
دلتنگی چه حس بدی است ********************** قایقی خواهم ساخت **********************
باران كه بزندتازه آسمان میشود عین این دل من، بیستاره و مهآلود، آنوقت این دل بیهمراه میخواهد كه بخواند نمناك، چون نوای باران؛ میخواهد كه آواز در آواز باران بیفكند، چندان كه آسمان هم نداند؛ این نوا از كدامین برآمده! بهگاه رعد اما، سكوت میكند این دل، كه شهرآشوب نمیداند!!!
*********************** من خواب نیستم! خاموش اگر نشستم مرداب نیستم!
روزی که بر خروشم و زنجیر بگسلم روشن شود که آتشم و آب نیستم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 10:17 توسط محمد علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|