![]() |
![]() |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 16:50 توسط محمد علی |
|
|
من درختی بودم پای تا سر همه سبز همه سرسبز امید همه سر مست بهار که به هر شاخه من نغمه فروردین بود و به امید سبکپویه نسیمی ناگاه – برگ برگم همه را مشگر صحرا بودند بزم ما رنگین بود * در شبان مهتاب در دل هجله دشت- بوسه میزد بلبلم درخت ماه مست میکرد مرا نغمه رود موج میزد به دلم شوق گناه * دختر پاک نسیم پای تا سر همه لطف با تنی عطر آگین- بود هنگام سحر گرم هماغوشی من میشد از لذت آن کام، سرا پای وجودم فریاد بند بندم همه شوق- برگ برگم همه شاد * وای ، اندوه اندوه آن درختم امروز که به صحرای وجود دست یغما گر طوفان زمان جامه سبز مرا غارت کرد و آن چه مانده است برای تن من عریانیست منم و تف زده دشتی که کویر است کویر نه در آن نغمه رودیست نه آبادانیست * آن درختم، اما- نیستم مست بهار یا که سر سبز امید دیگر ای دامن دشت برگ برگ تن من، قاصد فروردین نیست بزم ما رنگین نیست دیر گاهیست که روشن نکند دختر ماه- دشت تاریک مرا همه جا خاموشی است وای تاریکی و تنهائی، درد انگیز است چه شد آن شور بهار؟ چه شد آن گرمی عشق؟ همه جا پاییز است کوه تا کوه به گرد سر من اندوه است دشت تا دشت پیش نگهم نومید است سینه ام از غم بی عشقی و بی هم نفسی لبریز است * دختر پاک نسیمی که هم اغوشم بود در دل دشت گریخت برگهائی که مرا برگ امیدی بودند- دانه دانه همه ریخت * اینک اینک منم و دشتی خاموش اینک اینک منم و هیزم خشکی بی سود شاخه هایم همه چون دست دعا سوی خداست کی خدا آتش سوزنده و ویرانگر تو در همه دشت ، کجاست؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 12:27 توسط محمد علی |
|
|
روز خوب و پر از شادی برای شما آرزومندم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 8:57 توسط محمد علی |
|
|
آی... زندانبان! صدای ضجه زندانی درمانده را بشنو در این دخمه دلتنگ جان فرسای را بگشا از این بندم رهایی دهمرا بار دگر با نور خورشید آشنایی ده که من دیدار رنگ آسمان را آرزومندم من دور ارز یار و دلدارم – به یک دیدار، خشنودم به یک لبخند خورسندم * الا ای یارم ، ای همسفر با شادی و رنجم! ز پشت میله زندان ترا دلتنگ میبینم و رویت را که زیبا گلبن گلخانه من بود – بسی بیرنگ می بینم. * به پشت میله های سرد ، چشمت گریه آلود در آغوش تو می بینم سر یار بر شانه ات غمناک تو میدانی که من بیتاب یارم مگو یار ... جانم ، امیدم چو میآیی بدیدارم – نگاهت مات ولبت خاموش نمیخوانی ز چشمانم – که من مردی گنه آلودهام اما پشیمانم ترا در چشم غمگین است فریاد ملامت ها مرا در جان ناشاد است غوغای ندامت ها ترا می بینم و بر این جدایی اشک میریزم نمیدانی چه غمگینم غروب تلخ پاییرم * الا ای نغمه خوان نیمه شب، ای رهنورد مست ! که هرشب میخزی از پشت این دیوار مستانه و میپویی به سوی خانه خود ، خورسندی نه در رنجی، نه در بندی- ولی من آشنای رنجم و با شوق بیگانه تو بر کامی و من ناکامم تو در آن سوی، آزادی – من انجا بسته ام در دام میان کام و ناکامی، نباشد غیر چندین گام به کامت باد این شادی حلالت باد آزادی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 8:47 توسط محمد علی |
|
|
امیدوارم از مطالب این وبلاگ خوشتون بیاد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 22:50 توسط محمد علی |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 22:44 توسط محمد علی |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 21:11 توسط محمد علی |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 8:13 توسط محمد علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|