![]() |
![]() |
|
|
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی "دوستت دارم" دلت را می بویند............ روزگار غریبی ست..........
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 13:13 توسط محمد علی |
|
|
دختر کنار پنجره تنها نشستو گفت ای دختر بهار حسد میبرم به تو عطر و گل و ترانه و مستی تو را با هر چه طالبی بخدا میخرم ز تو
بر شاخ نوجوانی درختی شکوفه ای با ناز می گشود دو چشم بسته را می شکست کاکلی به اب نقره فام آن بالهای نازک زیبای خسته را
خورشید خنده کرد وز امواج خنده اش بر چهر روز روشنی دلکشی دوید موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او رازی سرود و موج بنرمی از او رمید
خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان گوئی میان مجمری از خون نشسته بود میرفت روز و خیره در اندیشه ای غریب دختر کنار پنجره محزون نشسته بود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:13 توسط محمد علی |
|
|
از بیم و امید عشق رنجورم
آرامش جاودانه می خواهم بر حسرت دل دگر نیفزایم آسایش بیکرانه می خواهم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:2 توسط محمد علی |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:12 توسط محمد علی |
|
|
هستیم و بودنمان رسم دنیا نیست معرفت خداست مرویم و رفتنمان نیستی و فنا نیست پیمان جاودانه شدن است پس اگر هستیم به رسم معضت هستیم. و اگر رفتیم وخاطره شدیم به رسم جاودانه ما خط خوردیم تا دوباره از سطری دیگر آغاز شویم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:54 توسط محمد علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|