![]() |
![]() |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 13:4 توسط محمد علی |
|
|
می توان
از میان فاصله ها را برداشت دل من با دل تو هر دو بیزار از این فاصله هاست
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 13:1 توسط محمد علی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 12:6 توسط محمد علی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 11:52 توسط محمد علی |
|
|
دلم بري كسي تنگ است كه چشمهاي قشنگش را به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت و شعرهاي خوشي چون پرنده ها ميخواند دلم براي كسي تنگ است كه همچو كودك معصومي دلش براي دلم مي سوخت و مهرباني را نثار من ميكرد دلم براي كسي تنگ است... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 9:34 توسط محمد علی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 23:40 توسط محمد علی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 23:37 توسط محمد علی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 22:59 توسط محمد علی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 21:57 توسط محمد علی |
|
|
ن از کجاي تو شروع شدم
در امتداد لحظه اي که امتداد تو بود از درون تو گذشتم، در درون تو زاده شدم چون حوا که از دنده ي آدم بيرون آمد خودم را تنها يافتم ميان فاصله اي از خودم، تا سايه هاي تو *** غم هايم آشنا با من نفس مي کشند با حادثه هاي معمول از حوادث عبور مي کنند از فضاهاي رنگي به جستجوي بيرنگي آهنگ بي صداي بودن، بودم يا طنين ترانه اي در دور *** کلاه تو بزرگ بود و پر سايه و من و سبزهاي کوچک، در انتظار نور سوار بر خيالات خودم بودم که بادي وزيد و پلکهايم در افق گم شد با سکوت *** در چشمانت سؤالي بود نوري که از مردمکهايت مي ريخت پريدن پرنده اي از ميان پلکهايت در چشمانت سوال... و من که بي تفاوت از کنارت عبور کردم |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 21:53 توسط محمد علی |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 21:42 توسط محمد علی |
|
|
بهار به اخر می رسد و من همچنان مسافر سبز جاده ام . برای رسیدن به تو و آوردن یک کاسه بارانَ یک آینه غزل و یک جرعه مهتاب. وقتی تو نیستی دلم بی قرار توست... |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 21:40 توسط محمد علی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 21:32 توسط محمد علی |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 16:31 توسط محمد علی |
|
|
گفتی:
آواز این پرنده مثل حضور مبهم تنهایی است با دست خود گلوی قناری را از حجم استخوانی تن کندم. گفتی:تنها در خط استوایی هر سینه روز ورود عشق چه رویائی است با دست خود دریچه هر دل را از چارچوب تنگ بدن کندم. گفتی،دوباره گفتی: اینجا چقدر بی تو تماشایی ست با دست خویش، خود را در لحظه شکوفه شدن کندم |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 13:36 توسط محمد علی |
|
|
پر کن این پیمانه را ای هم نفس پر کن این پیمانه را از خون او مست مستم کن چنان کز شور می باز گویم قصه افسون او رنگ چشمش را چه می پرسی زمن رنگ چشمش کی مرا پابند کرد آتشی کز دیدگانش سرکشید این دل دیوانه را در بند کرد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 13:34 توسط محمد علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|