![]() |
![]() |
|
|
میخوام بگم از اون راز از اون قصه ی پنهون از اون معنی سختی که میشه خیلی آسون
شدم رها دوباره تو اون فضای ساده دوباره این خیابون و من همون پیاده
نشد که باشه با تو تموم بودن من نشد که تو ببینی غم سرودن من
نشد که حس کنم من تو رو تا بینهایت رو دستای خیالم یه حدسه از لطافت
تو آغوشم یه حجم از تصور حضورت تو کوچه های بارون پر از عطر عبورت
شاید تقدیر ما بود شاید رسم همیشه شاید اون موقع میشد ولی حالا نمیشه
تو رفتی و گذشتی تو رو ستاره هایی من هر جایی که باشم تو نبض لحظه هایی
تو یه لبخند زیبا تویه شبنم پاکی تو شادی طراوت رو غصه های خاکی
تو ای یاس سپیدم تو را خدانگهدار اسم باشکوهتو گفتم برای آخرین بار |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 9:1 توسط محمد علی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|